قدیما گاهی وقتها وقتی بیکار میشدم یه سر به کانتکتهام میزدم و بعضی از دوستانی که مثلا توی یه حوزه کاری با هم در ارتباط بودیم و یا تو ماموریت ها همدیگه رو میدیدیم و خلاصه چند صباحی کنار هم خوش بودیم رو یه زنگ میزدم و حالشون رو میپرسیدم .حتی با اینکه چند سال هم گذشته بود .بعضی ها اولش منو نمیشناختن و وقتی بهشون فامیلی و استان رو میگفتم با خوشحالی جواب میدادن .اکثرشون هم که شماره ام رو سیو کرده بودن و همون اول با روی باز جواب میدادن ...از اینکه فقط برای احوالپرسی بهشون زنگ میزدم اولش تعجب میکردن ....حتی گاهی وقتها وقتی با خانواده مسافرت میرفتیم و از کنار شهری رد میشدیم که میدونستم یکی اونجاست که قبلا دوستم بوده بهش زنگ میزدم و میگفتم از کنار شهرتون رد میشدم و خواستم حالت رو بپرسم ..
نمیدونم کارم خوب بوده یا نه ولی خودم حس میکردم اینکه بدونی بالاخره تو این دنیا شاید یه نفر باشه که یه روزی یا یه ساعتی هم از تو یاد کرده و زنگ زده که فقط حالت رو بپرسه خیلی خوبه
اما هیچکس برای من اینکار رو نکرد بجز ۲ الی ۳ تا از دوستام ....که هنوزم به هم رنگ میزنیم و در تماسیم ...خیلی وقته دیگه اون عادت قبلیم رو فراموش کردم شاید چون مشغله ی زندگیم زیاد شده و یا شاید هم برای اینکه دیدم هیچکس من براش مهم نبودم ....
الان هم فقط خواستم به یکی بگم همینجوری یهویی دلم برات تنگ شد ....همین
برچسب:
نویسنده: اشکان حیدری